
فضل خداوند عام است و رحمتش واسع! اگد جمعی نعمت بیدریغ باری تعالی را مخصوص خود شمرده ، دیگران را محروم میخواهند ، بر منعم حقیقی حرجی نیست.بلکه جهل و نادانی و ترک حقوق و قبول ذلت، موجب حرمان آن مردم شده . یا آلات و اسبابی را که طبیعت برای مدارج سعادت و کسب شرافت و استراحت به آنها افاضه کرده است ، به کار نداشته. از امداد و اعانت به نوع خود که مأموریت الهی ایشان است باز میمانند. و کفران چنان نعمت در دست دیگرانشان که خوار و ذلیل می دارد.
محمد حسن خان اعتماد السلطنه
به غصه و قصه نگاه کن... توی یه حرف با هم فرق دارن و این غین غصه است که از قاف قصه یه نقطه کمتر داره و یه کم توی گردی کم میاره... انگاری که اگه این دوتا کلمه رو بندازی روی هم از غصه ات چیزی نمی مونه و هرچی که هست همش قصه است... اما این قصه یه غصه ای توش داره... ما که میدونیم.... خودمون غصه مونو کردیم توی دل قصه مون... اما یکی که نمی دونه از کجا می فهمه؟

هر غصه ای واسه خودش یه قصه ای داره... یه غصه توی دلش ... هر آدمیم هزاران هزار قصه داره واسه خودش...پس این میشه چند تا غصه واسه هر نفر؟؟؟ خدا میدونه ! ولی می تونی مطمئن باشی که به اندازه ی کافی واست هست... پس دنبال غصه ی اضافی چرا؟ چا سرت درد می کنه واسه اشک و ناراحتی؟ غصه با ناراحتی فرق داره...
اونی غصه داره که بغض می کنه اما کمتر گریه ... اونی که با فقط واسه نفع خودش و اطرافیانش ناراحت نمیشه... اونی غصه داره که وقتی خود غصه رو می بینه میشناستش... بوش رو... چهره اش.... این آدم غصه باهاشه... وگرنه ماها غصه فقط مال قصه هامونه ، قصه که عوض شد غصه ی مام یادمون میره! میشه قصه و غصه ی یکی دیگه... وقتی همون غصه رو توی قصه ی یه نفر دیگه میبینیم همچین چهره بهم میکشیم و غریبی میکنیم که انگار نه انگار جزئی از خودمون بوده. خیلی احساساتی بشیم هم میگیم آخخخییی.... میدونم چی می کشی...!
با غصه خیلی کارا میشه کرد... میشه یه قصه ی جدید و شروع کرد که غصه توش نباشه ( میشه؟؟؟؟؟) یا میشه لااقل یه هم قصه پیدا کرد که قصه اش شبیه تو نباشه... شایدم بهتره باشه.... اما غصه اش چی؟ شبیه باشه بهتره یا نباشه؟
غصه فرق قصه ی ماست و سنگ... قصه ی سنگ از ما خیلی طولانی تره... خیلی قبل ما بوده و شاید بعد ما خواهد بود... ولی سنگ غصه چه میفهمه چیه.... غصه داشت انقدر دوام میاورد؟ آتشفشان شاید یه کم غصه رو فهمیده که اینطوری توش ذوب میشه ...
مطمئن هستم که هر غصه ای یه قصه داره و هر قصه ای یه غصه توی دلش.... ما آدمام با همین غصه ها قصه هامونو می نویسیم و واسه هم گاهی تعریف می کنیم گاهیم میندازیم کنج دلمون...
حیفه که فرار کرد از این غصه ها.... ا
پ.ن: یه بار وسطای این متن صفحه پرید و غصه دارم کرد!! ولی قسمت ما بود که اینی که هست و اینجا بنویسیم....
نور دنیا
کریستین بوبن
یکی بود یکی نبود
یک دختری بود با دوست پسرش بود
یه پسر دیگه هم بود که از این دختره خوشش میومد و با اینا رفت و آمد داشت
پسره دومی دوست پسره دختره رو هم خیلی دوست داشت. چون خیلی آقا بود...
گذشت و گذشت... بین اون دو تا دوست یه کم شکرآب شد و پسره دومی فکر کرد الان چقدر خوب می شد اگه می شد........
اما نشد و نخواست که بشه...
بازم گذشت و گذشت.....
پسر دومی تصادفی اون پسر اولی رو دید و وقتی دیدش کلی خوشحال شد...عین یه بچه...
یه دختر کنار اون پسر اولی بود که پشتش به پسر دومی بود...
قلب پسر اولی ریخت! دوست نداشت کس دیگه ای باشه غیر همون دختری که فکر می کرد ازش خوشش میاد و وقتی دید خودشه ، کیف کرد... صداشون زد و با جفتشون چاق سلامتی کرد... به دختره که نگاه کرد دید هیچ چیز خاصی نداره توی دلش جز یه محبت خالص خالص... فکر نمی کرد این طوری باشه... اونا رفتن و بازم پسر دومی موند... وقتی دور شدنشونو دید تازه دوزاریش افتاد که چیو دوست داره...
نه دختره به تنهایی واسش جذاب بود نه پسر اولی ( که فکر می کرد هست ) ...
اونا باهم واسش قشنگ بودن و دوست داشتنی... کنار هم بودنشون آرومش می کرد....
خودخواهانه بود و رقت انگیز شاید اما... آروم بودن اونا بهش انرژی می داد!!!!
بعد بازم فکر کرد.... شاید گذشته خودش رو توی اونا می دید... شایدم آینده ای رو که می خواست...
فقط خدا از دل بنده هاش خبر داره نه؟؟؟؟؟؟
از مسیح تا کنفسیوس،
آرمان کردار انسانی را در رهنمود اخلاقی واحدی موسوم به
قانون طلایی

خلاصه کرده اند!
این همان ضرب المثل سنتی است که می گوید:
با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری با تو رفتار بکنند، با مردم چنان باش که می خواهی با تو باشند!
من الان هنوز دبی هستم. امروز پنج شنبه ست و من فردا شب ساعت 9 شب پرواز دارم!
دوست داشتم وقتی رسیدم تهران بنویسم ولی دیدم هم حرف زیاده هم بی کارم! همسفرم دیشب رفت پیش دوستش!
من دفعۀ اولم بود که اومدم دبی، تنها کشور خارجی که رفته بودم که اتفاقاً اونم یه کشور عربی بود ، عربستان ، اتفاقا اینجا یه کمش شبیهه ، کشورهای عربی همشون یه بوی خاصی می دن ! شاید به خاطر هندی هاست! و حساسیت من به بوی اونا! یاد خاطرات بچگیم می اوفتم شاید!
من دقت کردن به آدمها رو دوست دارم. وقتی توی دبیِ پر سیتی سنتر های رنگ و وارنگِ ، واسه آدمی مثل من ایده آل اینه که بشینم توی یکی از کافی های محشرش ،که متاسفانه شبیهشون رو تهران کم داریم، و نگاه کنم به مردمی که شاید زنگ پوست و زبونی که حرف می زنن با ما فرق داره ، اما باور کنین فقط ایناشون فرق نداره، این فرهنگهاست و به نوبۀ خودش این تبیّت هاست که از بیخ واسه هر کسی از هر کشوری متفاوته!
اینجا مرداش چند جورن! عرب هاش اگه ازین مدل های جدی باشه، یعنی ازینا که ازین لباس سفیدا تنشون می کنن و کلی بند و بساط میندازن به سر و کلشون ( تا اونجایی که من فهمیدم این لباس رسمیشونه ، یه چیزی مثل کت و شلوار ما!) که هیچ، فکر می کنن از آسمون افتادن ... البته بعضی هاشون که ازون چیزا نمیزارن کلشون یه وقتایی یه تیپ هایی میزنن که با حاله ، مثلا با کلاه کپ! میان سیتی سنتر دخمل بازیو اینا .. البته اینطور عرب هام کلوپ های مخصوص به خودشون رو دارن که لنگه یکشون طبقه دوم هتل ما بیده و تا نصفه شب دهن مارو مورد عنایت قرار میده!
مدل دیگه ای از عرب هام هستن که معمولین... مثل خودمون لباس می پوشن. راجع به اینا فقط می شه گفت که معمولین... یه کمم جو گیر و اینا... اینجور عربهام توی کلوب هتل ما برو بیا دارن... ما که همش شبا موقع خواب دعاشون می کنیم!!!
دسته بعدی دارو رستۀ هندی ها و پاکستانیهان که اگه قرار بود اینجا دسته بندی یا طبقه بندی اجتماعی داشته باشیم اینا می شدن دستۀ کارگرا ! از پبشخدمتی هتل گرفته تا کار واسه شرکتای جمع آوری زباله تا کار واسه شرکت های صرافی و مخصوصاً رانندگی تاکسی که خوراکشونه!!! انگلیسی حرف زدنشون که افتضاحه...حالا فکرشو بکن که اینا این همه جا هستن و تو باید دم به دقیقه منتشون رو بکشیو باهاشون سرو کله بزنی!!
این جور هندی؛ پاکستانی هام کاملاً معلومن ، چه از لحاظ ظاهر، چه لهجه، چه بو!!!!
مدل دیگه مرد های اینجا مدل چشم بادومیشه! من تا قبل اینکه بیام اینجا اگه یکی بهم می گفت اینجا انقدر چشم بادومی داره عمراً باور نمی کردم! اینا اینجا زیادن! مثل مور و ملخ!! یه جورایی شبیه حضور برادران افغان در وطن خودمون!! فرقی که اینا با هم نوعان هندی-پاکستانیشون دارن اینه که اینا دارای مشاغل سطح بالاتری هستن، مثلاً کار پشت صندوق های رستورانها ی فست فودها یا فروشندگی سوپرمارکت ها یا مغازه های گنده!!
جمعه ، لابی هتل: از الان به بعد بی کارم تا وقتی که برسم تهران! امیدوارم فرودگاهش پریز برق داشته باشه!
بگذریم! برسیم به حرفای قبلیمون!
دیشب داشتم از مردای چشم بادومی می گفتم که خوابم گرفت! الانم خوابم میاد! اما چه کنیم که باید نوشت! لازم به گفتن نیست که این مدل از آقایون اساساً کم مو تشریف دارن! یعنی طوری که چه از پشت جلو یکیشونو میبینی دو به شک میشی که شاید زن باشه! مخصوصاً اگه موهاشم بلند باشه که بدتر! اینارو که دیدم فهمیدم چرا بعضی ها که میرن تایلند یا جاهایی شبیه اونجا دچار سوء تفاهم می شن و قاطی می کنن هوارتا!! راستی تا یادم نرفته بگم شباهت اساسی اینا با هندی ها اینه که جفتشون وقتی انگلیسی حرف می زنن آدم فقط هاج و واج نگاهشون می کنه!!!
ادامه دارد!...
تا امسال چقدر فرق کردم! با آدمای دبگه ای می چرخم و زندگی روز به روز پیچیده تر میشه ترسناک تر میشه و در هم تر......
خدایا خودت رحم کن سال دیگه عین الان حسرت پارسالمو نخورم!
خدایا خودت رحم کن سال دیگه انقدر نسبت به امسالم دنده عقب نرفته باشم!
بعضی وقتا انقدر میمووووووونم توی حالی که هستم که نمیدونم از کجا شروع کنم!
نمی دونم چیرو بخوام....................
چیرو نخوام...................
می سپارم به خودت خدا. حتما خودت میدونی....
اینطوری منم آرومترم....
منم بهترم...
شاید بهتر از قبل....
شاید سال دیگه بهتر از امسال....
پ ن ۱:خدایا من نفهمیدم این چه حکمتیه که وقتی اینطوری اشک آدم در میاد،یعنی خودش که در نمیاد، خودم یه کارایی کردم که الان که یادشون میوفتم اشکم واسه خودم و خریتم و خیلی چیزای دیگم در میاد، حالا خدایا این آب دماغ دیگه حکمتش چیه که میشه کاسه داغ تر از آش و از اشک زودتر میریزه پایین!!!
پ.ن۲:خدایاااااااااااااااااااا آروم تر شدم...............شکرت!
به درون گیتار راو پیدا می کنم تا بار دیگر درون بازوان او جای بگیرم!
زن تمام روز را صرف تغییر دادن شکل ، صدا ، و همه خصوصیاتش کرد ، همه چیز جز آرزوی در آغوش کشیده شدن.عاقبت خاموش و نا پیدا درون ساز جای گرفت و منتظر ماند.

"عزیزم من آمدم! یک گیتار تازه خریده ام! عزیزم...؟"
