خرنامه 1

فضل خداوند عام است و رحمتش واسع! اگد جمعی نعمت بیدریغ باری تعالی را مخصوص خود شمرده ، دیگران را محروم میخواهند ، بر منعم حقیقی حرجی نیست.بلکه جهل و نادانی و ترک حقوق و قبول ذلت، موجب حرمان آن مردم شده .  یا آلات و اسبابی را که طبیعت برای مدارج سعادت و کسب شرافت و استراحت به آنها افاضه کرده است ، به کار نداشته. از امداد و اعانت به نوع خود که مأموریت الهی ایشان است باز میمانند. و کفران چنان نعمت در دست دیگرانشان که خوار و ذلیل می دارد.

محمد حسن خان اعتماد السلطنه

قصه ی غصه

تموم شد... قصه ی غصه ی منم ریسد به دست صاحبش و منو با خودم تنها گذاشت... الان وقتشو دارم که به  گیجی این چند روزم فکر کنم اما فکرشو که می کنم میبینم گذشته.... دوست دارم از قصه ها و غصه ها بگم...

به غصه و قصه نگاه کن... توی یه حرف با هم فرق  دارن و این غین غصه است که از قاف قصه یه نقطه کمتر داره و یه کم توی گردی کم میاره... انگاری که اگه این دوتا کلمه رو بندازی روی هم  از غصه ات چیزی نمی مونه و هرچی که هست همش قصه است... اما این قصه یه غصه ای توش داره... ما که میدونیم.... خودمون غصه مونو کردیم توی دل قصه مون... اما یکی که نمی دونه از کجا می فهمه؟

هر غصه ای واسه خودش یه قصه ای داره... یه غصه توی دلش ... هر آدمیم هزاران هزار قصه داره واسه خودش...پس این میشه چند تا غصه واسه هر نفر؟؟؟ خدا میدونه ! ولی می تونی مطمئن باشی که به اندازه ی کافی واست هست... پس دنبال غصه ی اضافی چرا؟ چا سرت درد می کنه واسه اشک و ناراحتی؟ غصه با ناراحتی فرق داره...

اونی غصه داره که بغض می کنه اما کمتر گریه ... اونی که با فقط واسه نفع خودش و اطرافیانش ناراحت نمیشه... اونی غصه داره که وقتی خود غصه رو می بینه میشناستش... بوش رو... چهره اش.... این آدم غصه باهاشه... وگرنه ماها غصه فقط مال قصه هامونه ، قصه که عوض شد غصه ی مام یادمون میره!  میشه قصه و غصه ی یکی دیگه... وقتی همون غصه رو توی قصه ی یه نفر دیگه میبینیم همچین چهره بهم میکشیم و غریبی میکنیم که انگار نه انگار جزئی از خودمون بوده. خیلی احساساتی بشیم هم میگیم آخخخییی.... میدونم چی می کشی...!

با غصه خیلی کارا میشه کرد... میشه یه قصه ی جدید و شروع کرد که غصه توش نباشه ( میشه؟؟؟؟؟) یا میشه لااقل یه هم قصه پیدا کرد که قصه اش شبیه تو نباشه... شایدم بهتره باشه.... اما غصه اش چی؟ شبیه باشه بهتره یا نباشه؟

غصه فرق قصه ی ماست و سنگ... قصه ی سنگ از ما خیلی طولانی تره... خیلی قبل ما بوده و شاید بعد ما خواهد بود... ولی سنگ غصه چه میفهمه چیه.... غصه داشت انقدر دوام میاورد؟ آتشفشان شاید یه کم غصه رو فهمیده که اینطوری توش ذوب میشه ...

مطمئن هستم که هر غصه ای یه قصه داره و هر قصه ای یه غصه توی دلش.... ما آدمام با همین غصه ها قصه هامونو می نویسیم و واسه هم گاهی تعریف می کنیم گاهیم میندازیم کنج دلمون...

حیفه که فرار کرد از این غصه ها.... ا


پ.ن: یه بار وسطای این متن صفحه پرید و غصه دارم کرد!! ولی قسمت ما بود که اینی که هست و اینجا بنویسیم....

بی دل.....

بدون دل همدلی وجود ندارد، زیرا که داشتن قلب خروج از خویشتن است. اگر باید، دیگری را تا سرحد پیشبینی او احساس می کنیم، باید همزمان فاصله ای را حفظ کرد وگرنه خطر درهم ریختگی و فرو رفتن در تاریکی وجود دارد.

نور دنیا

کریستین بوبن