واسه نوشتن گاهي يه خلوت هايي لازمه

دروني و بيروني، خلوت درونيم رو مدتهاست گم كردم ادرس دقيقش رو اما گاهي كه ماه از زير ابر مياد بيرون و من ميبينم تكه زميني كه ميشه روس ولو شد و نوشت و سنگي و خاري و دُمي و دلي زير دست و پاي ادم نميره، ميشينم و مي نويسم. الان توي يه سالن بزرگم و تنها، تنها و راضي براي الان.

ديشب از اتوبان يادگار كه افتادم توي اتوبان همت ماه رو ديدم. عجيب بود. يه هلال باريك خوني رنگ! قشنگ قرمز بود.  انگار يه زن خون آشام داره از تو اسمون با نيش باز نگات مي كنه، يا زني كه رژ لبش (تحت تاثير جاذبه اسانسور لابد) ماليده شده به اطراف لبش.

الغرض وسط اون ساختمونا ماه به نظرم كوچيك اومد. كوچيك و لاغرو البته قرمز. با خودم مي گفتم ماه هم ماه هاي قديم، خروجي پژوهش رو كه رد كردم توي همت دوباره نگاهم افتاد به ماه (منطقا بايس جلوم رو بيشتر نگاه مي كردم) بازم همون  نيش باز خوني، ولي اين بار خيلي بزرگتر از قبل به نظر ميومد. خيلي بزرگتر. فكر كردم بعيده از يادگار تا پژوهش انقدرها به ماه نزديك تر شده باشم. حدس زدم هميشه شايد وقتي چيزهايي رو كوچيك مي بينيم، چيز هايي كه هميشه هستند، چيز هايي كه بهشون عادت كرديم رو؛ شايد بد نباشه بكشونيصمشون كنار و ببينيم واقعا چي يا كي هستند. تنهايي، خالص!

چون تنها تفاوت همت بعد يادگار با همت بعد پژوهش اينه كه اون برج ها و انوار شهري نيستن.....

ماه تنهاست و حتي هلال قرمزش هم با شكوهه!

 حتي اگه تشنه به خونت باشه



پ.ن: حتما برعكسش هم صدق مي كنه، براي ديدن سايز عادي بعضي ها بايد با زندگي، با عادت ، و با خيلي چيزاي ديگه بندازيشون توي كاسه زندگيت و هم بزني، زندگي اكثرا در همه و لباس اگه جنسش خوب باشه، رنگ و سايزش نمي پره با يه بار شستشو