می خواهم باز گردم!

همه خود را در سالهای نه چندان دور جا گذاشته ام

نمی دانم چقدر غبار کهنگی بر روحم نشسته

و چقدر خاک خورده ام،

بهانه اندیشه های کودکانه ام را گرفته ام

من مادر جوان و زیبا و بی آلایشم را می خواهم

با موهای سیاه و چشمان پر فروغ

که هنوز گریه آنها را تسخیر نکرده

آه خدایا چگونه می توان بازگشت با این همه ویرانی و دربدری

نشانی را نمی دانم در کدام آشوب به باد سپردم!

راه ها گم شده اند و بی راهه ها شاهراه

باید بروم

این بار با چشمان بسته

کودکیم جلد این راه است

جوانی مادرم منتظر است با گل قرمز لبخند

و صدف هایی که در نور یک باره محو می شوند...


بهمن آشفته ۹۰

ر.م