دیروز یه سخنرانی از بیل هیکس گوش کردم که به شدت بهم چسبید:

دنیای ما، مثل یه دور سوار شدن قطار توی شهر بازی می مونه. وقتی تصمیمت رو می گیری که سوار شی، باورش می کنی چون روح و روان و تصورات تو خیلی قویه. قطار، بالا و پایین میره، می چرخه و می چرخه، لذت ها و ترس های خودش رو داره، همه چی توش رنگی و قشنگه، همه چی پرهیاهو و پر سر و صداست و برای مدتی به آدم لذت میده.

خیلی از آدمها مدت زیادی شده که سوار این قطارن، اونا به شک میوفتن و می پرسن: "راستی! آیا واقعیت اینه؟ یا این فقط یه دور سواریه؟" و یه عده دیگه که هنوز یادشون مونده بر می گردن و بهمون جواب میدن: "نگران نباش رفیق! اصلا نترس! همه اینه فقط ماله یه دور قطار سواریه." و ما ... این آدمها رو میکشیم!. "خفه اش کنید! من کلی روی این سواری سرمایه گزاری کردم! خفه اش کنید! به چین و چروکی که از نگرانی روی پیشونیم خورده نگاه کنین! به حساب بانکی چاق و چله ام نگاه کنین، خوانواده ام رو ببینین! این سواری حتما خود حقیقته!"

اما این فقط یک قطار سواریه! اما تا حالا دقت کردین؟ ما همیشه آدمهای دلسوزی که اینو بهمون میگن می کشیم. و میزاریم شیطان وجودمون شلنگ تخته بندازه... اما مسئله ای نیست؛ اینا همش ماله یه دور قطار سواریه! و ما میتونیم هر وقت اراده کنیم این مسیر رو تغییر بدیم. فقط مسئله، مسئله یک انتخابه. تلاشی لازم نیست، کاری لازم نیست، شغلی لازم نیست، پس اندازی هم نمی خواد داشته باشیم.

فقط الان باید یک انتخاب بکنیم.

انتخاب بین ترس و عشق!