توی راهنمایی بود یا دبستان که با منشور آشنا شدم. منشور نور سفید رو می شکوند و کلی رنگ های رنگین کمانی از درونش در میاورد. البته آشنایی قبلی هم با این کلمه داشتم.

وقتی این جمله رو توی اون سریال قدیمی میگفت؛ فکر کنم هانیکو بود :

"زندگی منشوریست در حرکت دوار..."

از بچگی دوست داشتم سر در بیارم این منشور و دوار یعنی چی! حتی وقتی توی راهنمایی و دبیرستان هم با مفاهیم فیزیکیش آشنا شدم همیشه برام سوال بود که تیم دوبلاژ اون سریال چی فکر می کرده که انقدر جمله رو سنگین اومده!

گذشت و گذشت و گذشت و ما کماکان با مفهوم و تعریف زندگی بیگانه بودیم اما یواش یواش با مفهوم و تعریف آدمها آشنا می شدیم. با گونه گونه گونه بودنشون و هزار رنگشون. دیدم نمیشه قانونی پیدا کرد. دیدم نمیشه دسته بندیشون کرد....

به مرور چشمم به ظاهرها عادت کرد و باطن ها نظرم رو جلب کرد....

دیدم آدم ها درصد خلوص دارند. دیدم هر کسی به نسبتی شفافیت داره ولی اکثرا در درونشون قبلا شکسته هستن. اکثرا مثل شیشه صاف صاف نیستن و نور رو به شکل نور عبور نمیدن. چه نور از خودشون باشه چه از جای دیگه رسیده باشه. اکثرا نور رو می شکونن و مثل منشور، بسته به زاویه شکستگی های درونشون، نور رو به رنگ های مختلف تجزیه می کنن یا نوری عبور نمیدن و تو راستای نور سایه هاشون میوفته! حالا هرچه نزدیک تر به نور، سایه ها بزرگتر و بلند تر.

رنگ ها و سایه های زیادی دیدم و به مرور رنگ ها و سایه های خودم رو؛ رنگ ها و سایه هایی که از هر طرف نگاه می کردی یه طیف منحصر به فرد بود یا یه اندازه خاصی تاریک و همه هم به نوبه خودشون جذاب، دوست داشتنی و عبرت آموز!

فرض کردم اصلا زندگی یعنی خودِ خودِ آدم ها...

منشوریم و می چرخیم...

و این یعنی زندگی!